یا مثلا اونجا که در دیباچه میگه


در خبر است از سرور کائنات و‌مفخر موجودات...
که:
هر گاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشان‌روزگار، دست اِنابت به امید اِجابت به درگاه حق جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند باز اِعراض کند.
بازش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید:

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غَیری فَقد غَفَرتُ لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاریِ دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم.

کَرَم بین و لطف خداوندگار
گُنه بنده کرده‌ست و او شرمسار

یعنی مولانا و عطار و سنایی شیخ ابوسعید ابالخیر و ... پیش این همه زیبایی عرفان تعظیم میکنن.

و‌ نصایح

خودش میگه نصیحت تلخه. تلخترین داروه. و باید مثل داروی بچه ها که با قند و گلاب قاتی میکنن باید با چیزی قاتی بشه که بشه خورد. بعد میگه این داروی تلخ شیرین رو‌ فقط در داروخانه سعدی میشه پیدا کرد.

نصیحت داروی تلخ است و باید

که با جلاب در حلقت چکانند

چنین سقمونیای شکرآلود

ز داروخانهٔ سعدی ستانند

+ سقمونیا یه‌گیاه بسیاار تلخ. که نصیحت همونقدر تلخه ولی سغدی شکرالود و شیرینش میکنه.

اگه از نصایح و حکایات بخوام بنویسم باید روزها بنویسم. یه حکایت معروف داره که میگه

چنان خشک سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

چنان اسمان بر زمین شد بخیل

که لب تر نکردند زرع و‌نخیل

نه در دشت سبزی نه در باغ شخ

ملخ بوستان خورده مردم ملخ

نبودی به جز اه بیوه زنی

اگر بر شدی دودی از روزنی

اینجا داره توصیف بدبختی و‌قحطی رو میکنه انقدررر زیبا. من نمیدونم اگه میخواست از زیبایی بگه چی میشد.

این حکایت تا اخر خوندنیه ولی خب پست خیلی طولانی میشه.

و عاشقانه ها...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر اتش میسرم که نجوشم

به‌هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو‌بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم...

+

عجب است اگر توانم که سفر کنم‌ ز دستت

یه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

زمحبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

چه نماز باشد ان را که تو در خیال باشی

تو‌صنم‌نمیگذاری که مرا نماز باشد..

+

غلام‌ لعبت آن قامت قباپوشم

که از محبت رویش هزار جامه قباست

+

این پست و این بیتهای عاشقانه حالاحالاها ادامه داره و اضافه میکنم.

✋✋ کمک کمک

یکی منو از برق بکشه