مارا مگو حکایت شادی که تا به حشر

ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست...

کمر خم کرد هر کس برد بارِ عشق را بر دوش

جوان شد پیر، گل شد سر به زانو، بید شد مجنون

فاضل نظری

چه قصه‌ای‌ست؟ چرا پیش من که می‌آیی

حریص گفتنم و از سکوت لبریزم!؟

روز فراق را که نهد در شمار عمر...

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار...

به هجر زنده‌ام آیینه پیش من مگذار

جدا ز یار به خود روبه‌رو شدن ستم است

بیدل دهلوی

کسی از ظاهر این کوه، حالش را نمی فهمد...


به ظاهر ساکتم، در سینه‌ام آتشفشان دارم

من

بی تو

در غریب ترین شهر عالمم...

چقدر جان به لبم کرد این حقیقت بی رحم

چرا همیشه تو را باید از خیال بخواهم؟!

خوب می‌دانم که تنهایی مرا دِق می دهد

عشق هم در چَنته اش چیزی از این بهتر نداشت...

دارد لب من تشنگی بوسه‌ی بسیار

چون مزرعه خشک که دارد غم باران...

بنای عشق پا برجاست چه با هجران، چه بی هجران

که هجران هم به جان تو، ز عشق تو نمی‌ کاهد....

یارب، آن روز بیابم که جمالت بینم

چند بر یاد جمالت به خیالت بینم

شاه حسنی و سپاه تو بلا و فتنه

جان کشم پیش و بدان جاه و جلالت بینم

چون بگنجم به دو لب؟ بس بودم کاین تن خویش

در تن صافی چون آب زلالت بینم

نیست بس آن که شبم بی تو چه سالی گذرد

وین بتر بین که ز دوری مه و سالت بینم

خواهمت سیر ببینم که بمیرم در حال

این ندانی که به امید وصالت بینم

چشمم از گوش برد رشک که نامت شنود

گوشم از چشم خورد، خون، چو خیالت بینم...

+++

جمالت را نمی بینم؛ خیالت می‌کشد امّا...

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم...

عشق من با خَطِ مشکین تو امروزی نیست

دیرگاه است کز این جامِ هِلالی مستم

خیالت پیش ‌من باشد،وجودت‌قسمت مردم
پَرِ کاهی نصیبــم گشته از این خرمنِ گندم...