جانم گرفت حسرت ديدار ديگرش
با ما هر آنچه یار نكرد، انتظار كرد ...
مگر در این شبِ دیر انتظارِ عاشق کُش
به وعده های وصال ِ تو زنده دارندَم...
اين ابرهای سوخته ی سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا می برند؟
اين بادهای تشنه، هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پای حصارهای افق سينه مي درند؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نا اميدی
و آغاز خستگی كدامين مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قريه می آورند ؟
ای شب ! به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه عشق كيستند
هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گريستند؟
++
رفتنت قصه ی جان کندن من بود و دلم
همه ی عمر خودش را به مدارا زده بود
هوای سرد تنهایی فقط یک کوچ می خواهد
مــرا از این همـه ســرما ببر قشـلاق آغــوشت...
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا
غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا
نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
++++
عشق چون کهنه شود محو نگردد به فراق
نخل از جا نرود ریشه چو در گل برود
+++
دیوانۀ عشق را
چه هجران... چه وصال...