اين ابرهای سوخته ی سوگوار

تابوت آفتاب را به كجا می برند؟

اين بادهای تشنه، هار و حريص وار

دنبال آبگون سراب كدام باغ

پای حصارهای افق سينه مي درند؟

اكنون درخت لخت كوير

پايان نا اميدی

و آغاز خستگی كدامين مسافر است؟

مرغان رهگذر

مرگ كدام قاصد گمگشته را

از جاده های پرت به قريه می آورند ؟

ای شب !‌ به من بگو

اكنون ستاره ها

نجواگران مرثيه عشق كيستند

هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما

باز آن دو مرغ خسته چرا می گريستند؟

++

رفتنت قصه ی جان کندن من بود و دلم

همه ی عمر خودش را به مدارا زده بود