اين ابرهای سوخته ی سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا می برند؟
اين بادهای تشنه، هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پای حصارهای افق سينه مي درند؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نا اميدی
و آغاز خستگی كدامين مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قريه می آورند ؟
ای شب ! به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه عشق كيستند
هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گريستند؟
++
رفتنت قصه ی جان کندن من بود و دلم
همه ی عمر خودش را به مدارا زده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 11:37 توسط sami
|