من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم

حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد

دری دیگر نمی‌دانم مکن محروم از این بابم...

‍ گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
می‌روی و مقابلی، غایب و در تصوری
سعدی

++

‍ گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری...

سعدی

++

‍ بگذار در آغوشِ تو آرام بگیرم
دلچسب‌ ترین شیوه‌ی جان باختن است این

سعید بیابانکی

تو را به جای همه کسانی که شناخته‌ام،
دوست می‌دارم...
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زيسته‌ام،
دوست می‌دارم...

برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستين گناه...

تو را به خاطر دوست داشتن،
دوست می‌دارم...
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم،
دوست می‌دارم ...

و یاد این اهنگ...

دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم...

صائب

می کنم الفبا را، روی لوحه ی سنگی

واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی...

...

‍ همی ‌گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم
که یک نظر بربایم ، مرا ز من بربود...

سعدی ‌

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده...

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو؟

یا تو گم شده ای در من ای زمان؟

کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم...

کاش»..‌

ترسم اینه که رو تنت، جای نگاهم بمونه

‍ خرد با عشق می‌کوشد که وی را در کمند آرَد
ولیکن بر نمی‌آید ، ضعیفی با توانایی

سعدی

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی...

آتش کاروان

- تو یه استکان چای بهم بده من خودم بلدم چطور باهاش خوشحال زندگی کنم

- با یه استکان چای فقط؟
- نه ... ،

گفتم " تو " اگه یه استکان چای بهم بدی ...

+

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند

حافظ

+

ساربانا یک‌نظر در روی آن زیبا نگار

گر به جانی می دهند، اینک خریدار آمده ست...

سعدی

گویند: سعدیا مکن، از عشق توبه کن

مشکل توانم و

نتوانم که نشکنم...

‍ آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم

که به خاطر نگذشته است خیال وطنم

فروغی بسطامی

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینهٔ نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت ، خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین‌گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران

گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمهٔ محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

‍ ‍ بگذار در آغوشِ تو آرام بگیرم
دلچسب‌ ترین شیوه‌ی جان باختن است این....

سعید بیابانکی

‍ رو به این آینه هر پيرهنی پوشيدم
غیر آغوش تو چيزی به تنم جور نشد

+

‍ چنین دلدادگی کارِ من و این عمرِ کوته نیست!
هزاران سال پیش از بودنم دل بسته ات بودم...