یارب، آن روز بیابم که جمالت بینم

چند بر یاد جمالت به خیالت بینم

شاه حسنی و سپاه تو بلا و فتنه

جان کشم پیش و بدان جاه و جلالت بینم

چون بگنجم به دو لب؟ بس بودم کاین تن خویش

در تن صافی چون آب زلالت بینم

نیست بس آن که شبم بی تو چه سالی گذرد

وین بتر بین که ز دوری مه و سالت بینم

خواهمت سیر ببینم که بمیرم در حال

این ندانی که به امید وصالت بینم

چشمم از گوش برد رشک که نامت شنود

گوشم از چشم خورد، خون، چو خیالت بینم...

+++

جمالت را نمی بینم؛ خیالت می‌کشد امّا...